کریسمس بود
بعداز ظهر یک روز سرد زمستانی
پسرک شش هفت ساله ای به ویترین یک مغازه زل زده
بود . پسرکی با لباسهای پاره پاره و بدون کفش
زنی از آنجا می گذشت
برق چشمان آسمانی پسرک او را وادار کرد که برایش
لباس و کفش بخرد
دست پسرک را گرفت و گفت : امیدوارم آینده زیبایی
داشته باشی . پسرک پرسید : " شما خدا هستید ؟ "
زن جواب داد : " نه من فقط یکی از بندگان او هستم ."
پسرک گفت : " مطمئن بودم که با او نسبتی دارید . "
نوشته شده توسط تک در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان،
تساویهای جبری را نشان می داد.
با خطی ناخوانا بر روی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:
«یک با یک برابر است...»
از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقرهگون، چون قرص مه میداشت بالا بود؟
و آن سیهچرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد.
حال میپرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست...»
نوشته شده توسط تک در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
نوشته شده توسط تک در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت
این است
که زمین چرکین است... (شفیعی کدکنی)
نوشته شده توسط تک در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
درین سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای اشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند "هوشنگ ابتهاج"
نوشته شده توسط تک در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
شبی از شب ها،مردی خواب عجیبی دید. او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم میزند ودر همان حال در اسمان بالای سرش،خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی درحال نمایش است.او که محو تماشای زندگیش بود،ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود ان هم وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی می کرده است.بنابر این با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد وگفت:پروردگارا...تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی اورد وتو را دوست بدارد ،در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد.پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد،چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم ،تنها گذاشتی؟خداوند لبخندی زد و گفت:بنده ی عزیزم من دوستت دارم وهرگز تو را تنها نگذاشته ام.زمان هایی که در رنج و سختی بودی،من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع ومشکلات عبور کنی!
نوشته شده توسط تک در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت
بنده ی من ! نماز شب بخوان آن ۱۱ رکعت است.
خدایا ! من خسته ام .نمی توانم نیمه شب ۱۱ رکعت نماز بخوانم.
بنده ی من! ۲ رکعت نماز شفع و یک رکعت وتر بخوان.
خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم..
بنده ی من ! قبل از خواب این ۳رکعت را بخوان.
خدایا ! ۳رکعت زیاد است.
بنده ی من!فقط ۱ رکعت نماز وتر بخوان.
خدایا ! امروز خسته شده ام راه دیگری ندارد؟؟؟
بنده ی من ! قبل از خواب وضو بگیر و بگو یا الله.
حدایا!من در رخت خواب هستم .اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد .
بنده ی من ! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.
خدایا ! هوا سرد است و نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.
بنده ی من ! در دلت بگو یا الله. ما نماز شب برات به حساب می آوریم.
بنده اعتنائی نمی کند و می خوابد.......
خدا:
ملائکه ی من ببینیدمن آن قدر ساده گرفتم اما بنده ی من خوابیده است.
چیزی به نماز صبح نمانده او را بیدار کنید .دلم برایش تنگ شده است
امشب با من حرف نزده است.
ملائکه :
خداوندا دوباره او را بیدار کردیم اما او باز هم خوابیده است.
ملائکه ی من ! در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ای بنده ! بیدار شو نماز صبحت قضا می شود.
خورشید مشرق سر بر در می آورد .
خداوند رویش را برمی گرداند .
ملائکه ی من ! آیا من حق ندارم که با این بنده قهر کنم!!!؟؟؟
نوشته شده توسط تک در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!
نوشته شده توسط تک در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
زندگی،گل به توان ابدیت
زندگی،ضرب زمین در ضربان دلها
زندگی،هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
هرکجا هستم باشم،
اسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،مال من است
چه اهمیت دارد،گاه اگر میرویند قارچهای غربت "سپهری"
نوشته شده توسط تک در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
به سراغ من اگر می ایید، پشت هیچستانم
پشت هیچستان جاییست
پشت هیچستان رگهای هوا،پر قاصدهایی است
که خبر می ارند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
روی شنها هم ،نقش سم اسب سواران ظریفی است
که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان،چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می اید.
ادم اینجا تنهاست ودر این تنهایی
سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!!!! (سپهری)
نوشته شده توسط تک در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت
هربارکه به زمان فکر میکنم زمانی بسیار میگذرد وهربار که به گذر زمان می اندیشم زمانی بسیار و بسیارمیگذرد.همیشه باقصه های پدر بزرگ میخوابیدم.میخوابیدم ودر خواب میدیدم فرداشب در قصه هایش چه کسی خواهد بود و نخواهد بود.دیگر قصه های پدربزرگ تمام شده اند...دیگر من قد کشیده ام ودر اغوش او جای نمیگیرم ...ودیگر با قصه های او نمیخوابم.ان قصه ها را با واقعیت میسنجم اما به جایی نمی رسم چراکه زندگی ما واقعیتی است عروسکی...اگر ان قصه باشد که همیشه یکی هست و دیگری نیست پس چیست این واقعیت که همیشه چند نفری هست و فردا هیچ کسی نیست؟؟؟

نوشته شده توسط تک در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت
نمیدانم نمیخواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی انقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدینسان بشکند سکوت مرگبارم را (استاد شریعتی)
نوشته شده توسط تک در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY